تبليغاتX
××اینجا پارک کنی....پنچر میشی.....××
..:: من نقش خدا رو روی دیوارا کشیدم ::..

قبل از هر چیز بگم اگه وقت اضافه داری این مطلب رو کامل بخون اگه نمیتونی کامل بخونیش بی خیالش شو چون ممکنه فکر کنی این یه داستانه در مورد مشکلات اجتماعی واخلاقی جامعه ی ما ولی من همین الان اقرار میکنم این نه یک داستانه خیالیه ونه یک صحبت اخلاقی ونه یک مطلب سیاسی اجتماعی ولی با کمال نارا حتی باید بگم که این فقط یه واقعیته که تو تمام کوچه پس کوچه های شهرای کشورمون داره اتفاق میفته.


امروز دیگر نه قلم به فریاد رسید و نه اشک درمان دردم شد/چقدر ساعت ها دیر گذشتند/دنیا به دور سرم بارها

چرخید/باید رهایی پیدا میکردم/سعی کردم بخوابم ولی نشد....... هر لحظه از خواب میپریدم و رو به اسمان میگفتم:

خدایا مگر ان بالا نیستی؟؟؟؟؟؟؟امروز کارم فقط شکوه بود وگلایه ....خدایامهربانی بس است

چرا عذابی نمیفرستی؟؟؟؟؟؟بادی طوفانی رعد وبرقی ......

نگاهم به درختان خشکیده ی حیات خانه خیره ماند

یادم امد که مدت هاست در شهرم باران نزده، عذاب آمده بود ولی ما همه در غفلت بودیم

در خلوت خود شروع کردم به نوشتن

امروز غمگین ترین وتنها ترین آفریده ی خدا معصومه بودبی شک مارا نفرین کرده

معصومه دلش خیلی خون شده بود

مگر او دعای باران بخواند

کمی تامل کردم /از نوشته ام راضی نبودم/به خودم که آمدم کاغذ در دستانم صد تکه شده بودحرف دلم را نمیتوانستم

بنویسم/دستم بشکند با این نوشته های مزخرف ...../فضای ذهنم اشفته بود/با خودم میگفتم :چرامن تنها باید بنویسم؟این

بار دوست دارم فریاد بزنم شاید صدایم را کسی بشنود......ولی نه....

اگر فریاد بزنم میگویند دیوانه شده ام

چاره ای نبود/باید مینوشتم/دوباره شروع کردم نوشتن

(بگذار قضاوت نکنم ...مینویسم و بخوان....اما محض رضای خدا......دو چیز را فراموش نکن....انصاف...و وجدانت را)

امروز/جمله ای ساده فضای تخته سیاه دانشگاه را کثیف کرده بود جمله ای که

همه آن را از بر کردند.....میپرسی چه جمله ای؟تعجیل نکن....(اول بگذار گلایه کنم)

شاید دل سنگت کمی بلرزد

امروز/کس وناکس،مردونامرد،با حیا وبی حیا،پاک وناپاک/همه وهمه به او خندیدند

دخترباران با چادری از نور/ویترین متانت دختران دانشگاه/عاقبت چشم خورد...

آنروز که مادرش آیت الکرسی به گردنش انداخت

دیدنی بود.....با خاطری آرام

با امید به بازگشت یگانه دخترش

یاسین خواند پشت سرش

او را بیمه کرد با نام صاحب اسمش

زهرا(س)

آخر نامش معصومه بود/معصومه بود وطاهره/پاک بود وپاکنهاد

ولی امروز

کلاس ادبیات هم تقدسش را از دست داد

همه ی بچه ها فقط یک جمله ورد زبانشان بود

معصومه پرده ی عصمت درید

این را بزرگ روی تخته نوشتند/تا چشمم به این جمله افتاد

سرم گیج رفت توان ایستادن نداشتم تاب تاب خوران خودم را به نزدیکترین صندلی رساندم ونشستم

...صدای همهمه ی بچه ها..آزارم میداد...چشمانم خیره به تخته سیاه بود

خودم راگیج ومنگ شناور در فضایی نا محدود. احساس میکردم..نمیدانستم جریان چیست

.به صدا ها دقت کردم/همه حرف از معصومه میزدند...دختری که تا امروز

خیلی از بچه ها حتی اسمش را نمیدانستند.....دختری که حرف زدنش،راه رفتنش و حضورش در کلاس

به همه آرامش میداد

هیچ گاه در چشم کسی خیره نشد/او پاک بود ونجیب/چگونه میشد اینگونه سخت گیرانه در موردش سخن گفت؟؟؟؟؟؟؟با زبانهایشان/بیرحمانه آزارش میدادند....

کنجکاوی ام شروع گناهی بود که کم کم در آن شریک میشدم

.(..شراکت در این گناه کم وزیاد ندارد...همه به یک اندازه مجرمیم...من هم گناهکارم.......مثل بقیه...به اندازه ی بقیه)

معصومه...من را ببخش/میتوانستم کر بشوم ولی نشدم.....یعنی نخواستم کر شوم

خوب شد نبودی...اگر بودی بی گمان همان جا دغ میکردی......تهمت ها یکی پس از دیگری ....با بی رحمی تمام.....

حرف هایشان باورم نمیشد...

غیبت کنندگان .....دست وپای برادرانشان را میخوردن و میخندیدند

امروز جشن بزرگ حسودان بر پا بود....همه جا بوی تعفن میداد

صحرای بی حیایی وسیع.بود و..کرکس ها همه چمبره زده بودند بر روی آبرویی خون آلود... و آن سو تر نیمه جانی محتضر در معرض بدنامی

دلم سخت آشوب بود/خدایا.........../به کتاب پناه آوردم....

قرآنت را می گویم

کاش این کار را نمیکردم... عطر قدسی ان هم آرامم نکرد، ...آخر من گناهکار بودم...فضای سینه ام سنگین شده بود......./سوره مریم آمد

قالت انی یکون لی غلام ولم یمسسنی بشر(من هیچ بشری را لمس نکرده ام)

دلم سوخت و چشمم دریا شد

این سخن مریم بود با خدای خود هنگامی که جبرییل جوانی شد زیبا وبه او مژده ی آمدن عیسی را داد

مریم هم دختری از نور بود....مگر اینطور نیست؟

ولی چه فایده که مریم هم از قومش رانده شد درست مثل...معصومه....

مریم را دلیلی بر بیگناهی آمد..... عیسی در گهواره شهادت داد او بیگناه است

اما معصومه در این آتش سوخت/امان از دست جهالت...

معصومه را به صلیب حسادت کشیدند

اما او پر کشید ورفت.....از فردای آنروز دیگراز معصومه خبری نشد.....جایش خالی ماند برای همیشه

صندلیه خالی اش مهری محکم شدبر اثبات گناهکاریش..

ولی من فکر میکنم

او یک فرستاده بود...فرستاده ای در قرن دروغ وتهمت...فرستاده ای برای نمایان شدن مرد ونامرد

فرستاده ای برای ظاهر شدن باطن های آلوده....فرستاده ای که تمام نگاه ها و ذهن ها به جرم ناکرد ه اش مشغول شدند

تا گناهکاران واقعی با خیال راحت به کارشان مشغول باشند...بی آنکه کسی بفهمد

اینها پرده ی عصمت دریدند نه معصومه

گرگهایی که همه در کمین لغزش پای بره بودند

بره ای که از مادرش جدا شده بود/فقط برای اینکه بتواند کامل تر شود/نمیدانم از کجا آمده بود

خودش میگفت:از شهرش فرسخ ها دور شده.......

شاید او ساکن آسمان بود...شاید هم فرشته ای بود از جانب الهه ی آسمان ها برای بررسی اوضاع زمین....اوضاع رقت بار زمین

و من امروز همچنان هر دختری را میبینم سرم را پایین نگه میدارم...نکند معصومه باشد

آخر من هم ازگنهکارانم...و توان خیره شدن به چشمان معصومش را ندارم

معصومه جان ببخشید/خواهش میکنم من را ببخش/اگر نمیبخشی لا اقل این را بدان که

"تو تنها قربانی انسان ها نیستی"

...جای جای این شهرپراست از معصومه های گناهکا ر وبی گناه.......

که هر کدام به تهمتی ودروغی آلوده شان کردند

هر کدام در گوشه ای میسوزند بی آنکه کسی باخبر شود

اشکم میلغزد وزیر لب اینگونه زمزمه میکنم:

زندگی ........ یعنی فروختن زمین های بهشت

زندگی ....یعنی تحمیل بزور تپه های جهنم

زندگی...... یعنی دلشکستن

زندگی... یعنی له کردن

زندگی...... یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز

زندگی.... یعنی انگشت نما کردن زنی بد کاره

بی خبر از شکم گرسنه ی بچه هایش

زندگی ...........یعنی دختری که می فروشد همه چیز را

برای شهریه ی یک ترم دانشگاهش

زندگی ...............یعنی فراموش کردن

زندگی ............یعنی دروغ

زندگی........ یعنی تزویر

زندگی یعنی یک سراب بزرگ

بچه ها باید ببخشی من تا الان اینقدر اعصابم خراب نبود یه کمی تند نوشتم

ممکنه یه روزی از این آپی که کردم پشیمون بشم/ولی یادم میمونه که حتی اگه دستامو رو چشمام بزارم

واقعیت مسیر خودشو طی میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده :چهارشنبه ۱۱/۲/۱۳۸۷      ساعت:۱:۳۹صبح


لينك ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:41  توسط غریبه(رسول)  | 

سلام بچه ها

نمیدونید این مدت چقدر به من سخت گذشت

تازه روزای سخت تری هم پیش رو دارم

.•* *•. .•*.•* *•. .•*.•* *•. .•*

راستی عید همه مبارک

درسته یکم دیر شده ولی میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس

قبل از اینکه بیام وآپ کنم همش تو این فکر بودم که چه مطلبی بنویسم

چجوری بعد از این همه مدت که به وبلاگاتون سر نزدم روم میشه بیام و..................

 آخرش  تصمیم گرفتم دل و به دریا بزنم

با خودم گفتم شما خیلی پاک ترا ز اونی هستید که از م دلگیر شده باشید

صفای وجودتون باعث شد که بیام و...............

اصلا بزارید بی رودربایستی

 خیلی ساده بگم

بچه ها دلم واسه ی تک تکتون تنگ شده بود

به همین سادگی

.•* *•. .•*.•* *•. .•*.•* *•. .•*

ساده باشیم مثل سیب

بارها چشمانم بعد از زیارت متنی نا موزون

ولی پر احساس گریسته اند

ولی چه بسیار ،موزون ترین شعرها

ومسجع ترین نثر ها

فقط زبانم را به رقص آورده اند

آرایه های ادبی که در مغزم تخمیر می شوند

برای عصب های انگشتانم

قابل فهم نیستند

وجود من با سادگی آمیخته شده است

سادگی

زیر پای ماست

سادگی در درون ماپنهان شده

سادگی را

در پس واژه های تملق آمیز

و چاپلوسانه سلاخی کرده اند

سادگی پشت درب خانه

از سرما میلرزد

سالهاست میلرزد

باید در را باز کرد

فضای خانه را باید گرم کرد

مهمانی عزیز می آید

که قدرش را من میدانم

منی که ساده زیستم

و ساده خواهم مرد                                       

                                                            دوشنبه     ۲۶/۱/۸۷      ساعت:۵صبح     از ذهن خسته ی :خودم

.•* *•. .•*.•* *•. .•*.•* *•. .•*

 


لينك ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 5:13  توسط غریبه(رسول)  | 

 

اول: سلام

دوم:...بچه ها نمي دونين چقدر حالم گرفته است،ازاينكه نمي تونم مثل قبلاً بيام و آپ كنم از اينكه مثل گذشته ها نميتونم به وبلاگاي شما بيام باهاتون حرف بزنم

از اينكه از دست همه خستم،از خودم،از زمونه،از شب و روزي كه واسه ي من تكراري شده، حتي از........نه اين يكي رو بذاريد تو دلم بمونه

آخه ممكنه بعداً از گفتنش پشيمون بشم..............

سوم:روزي كه اينجا شروع كردم نوشتن واسه ي دل بيچاره ي خودم مينوشتم ... هميشه غمگين مينوشتم ..... سياهِ سياه ...... ولي بعداز يه مدت... قرار گذاشتم با خودم كه اين وبلاگ و وقف خدا كنم

........توش چيزايي بنويسم كه رنگ و بوي خدا رو بگيره......ولي هيچ وقت از خودم نپرسيدم،اگه يه روزي از خدا نا اميد شدم.چي؟از كي بنويسم......دل به چي ببندم....آخه هيچ وقت فكر نميكردم همچين

روزي برسه............تو يه كلمه "حسابي پنچر كردم".....دنبال يه جاده مي گردم....صافِ...صاف.....بدون هيچ چاله چوله اي....جاده اي كه هيچ وقت توش پنچر نكنم.....شما ميدونين اون جاده كجاست؟

شايد جاده اي رو به ......آبيِ خدا......

چهارم:قابل توجه اونايي كه فكر مي كنن به تهِ دنيا رسيدن(بر نخوره با خودمم)......بي زحمت...اين نوشته ي كوتاهِ منو بخونين .....خيلي قشنگه(اين ديگه آخر تواضع بود ...نه؟؟؟؟......

**********************************************************

مادرم تنگ ماهي رو گذاشت لب پنجره..رو به دريا

مي گفت:اينجوري كمتر دلش ميگيره...احساس تنهايي نميكنه..

منم بعضي وقتا ميرفتم لب پنجره... ساعت ها زل ميزدم به تنگ كوچيك و شنا كردنش و تماشا ميكردم...

يه روز ديدم كه كاراي عجيبي داره مي كنه....ماهي قرمز كوچولو..كف تنگ مي رفت و سنگريزه هاي كف اون روبه دهن مي گرفت و اونا را با زحمت زياد بالا مي اورد و به ديواره تنگ مي كوبيد....آخه طاقت زندگي تو اون زندون شيشه اي تنگ و نداشت...

ولي سنگريزه ها اونقدر كوچيك بودن كه قدرت شكستنِ شيشه ي ضخيم تنگ رو نداشتن....

ماهها گذشت....حالا ديگه ماهي كوچولوي ما بزرگتر شده بود و ميتونست سنگ هاي درشت تري برداره....اونا رو مثل هميشه با زحمت بالا مي اوردو به شيشه ميكوبيد

خيال رسيدن به درياي بزرگ و شنا كردن بين مرجان ها كه با نسيم امواج آروم آروم ميرقصيدن يك لحظه اونو رها نميكرد...تا يه روز....صداي جر خوردن شيشه به گوشش رسيد..

برق شادي توچشاي گردش اومد....من اون برق و تو چشماش ديدم....به همه گفتم... حتي قسم خوردم..ولي هيچ كس حرفم رو باور نميكرد...همه ميگفتن...اون انعكاس نور خورشيدِ كه تو چشاي ماهي افتاده

به سادگي اونا ميخنديدم...آخه تو اون هواي ابري....نور خورشيد كجابود؟

ماهي اميدوارانه داشت به تلاشش ادامه مي داد..بالاخره موفق شد..حالا ديگه تنگ شيشه اي يه ترك درست و حسابي برداشته بود...داشت كم كم به آرزوش ميرسيد...ولي بعد از اون

هر چي سنگ كوبيد نتونست اون ترك خوردگي كوچيك رو بيشتر كنه....شايدم ديگه تواني براش نمونده بود...آب تنگ تيكه تيكه داشت بيرون مي ريخت...آب مثل چشمه اي شده بود كه از از تنگ شيشه اي  روي زمين  ميريخت ...قطره قطره....يه ساعت شني كه با هر ثانيه اش ،لحظه به لحظه از عمر اون كم ميشد...ولي ماهي به جاي اينكه ديوانه وار به فكر پريدن از تنگ باشه و خودشو اينور اونور بكوبه...آخرين سنگريزه رو به دهان گرفت..

آروم آروم به سمت پنجره حركت كرد...چه شناي موزون و با ابهتي ميكرد

رو به دريا ايستاد....دلش ميخواست...حالا كه به دريا نرسيده..با خاطره ي آبي اون بميره...من انروز اشك ماهي كوچولو رو ديدم..خواستم بهش كمك كنم ولي دستم نميرسيد...من و ماهي كلي گريه كرديم

بارون گرفت...فكر كنم خدا هم از گريه ي ما گريه اش گرفت،بعد از يه ساعت...

اونجا لب طاقچه..يه ماهي مرده با قي مونده بود با يه تنگ خالي از آب....مادرم به خونه اومد...وقتي اين صحنه رو ديد..فقط كمي ناراحت شد....بي خبر از اينكه ماهي چه روزاي سختي رو سپري كرده..

اونو از تنگ بيرون اوردو دم در خونه انداخت...

رفتم از خونه بيرون...زانو به بغل كنارش نشستم و فقط نگاش ميكردم...با دستاي كوچيكم...خاكا رو از روي پولكايي كه هنوزم خيس بودن پاك كردم..خداي من...هنوزم اون سنگريزه تو دهنش بود...

با گوشه ي ناخن انگشتم اون سنگ و از دهنش بيرون كشيدم...زير بارون به سمت دريا حركت كردم...ميخواستم اونو به آخرين آرزوش برسونم...كنار شن هاي ساحل زانو زدم

اين قدرتِ اميدو آرزوي ماهي كوچولو بود كه منو به زانو در آورد....اولين موج كه به سمتم اومد...ماهي رو رها كردم...لحظه به لحظه از جلوي چشمام دور ميشد....

چه تشييع با شكوهي داشت روي دست امواج...

اون به آرزوش رسيده بود....

منم اون سنگريزه رو نگه داشتم...تا هر وقت نا اميد شدم....ياد ماهي بيفتم كه بعد از مرگش به دريا رسيد........

 

تا آپ بعدي...خدا ....حافظِ سفيديه دلاتون......


لينك ثابت | نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:59  توسط غریبه(رسول)  | 

وخدا انسان را آفريد
خدا خيلي خوشحال بود
چيزي را كه آفريده بودكه با تمام وجود دوستش داشت
.........
خدا جواب فرشتگان را داد همه سر تسليم فرو آوردند و رفتند جز يكي
و خدا تنها ماند با قالبي از گِل
نميدانم چه شد كه
خدا در تنهايي اشك ريخت قبل از اينكه به گِل جان بدهد
شايد
نمي خواست بنده اش را بيازارد
اشك ريخت به ياد روزهاي تنهايي اش
به ياد روزهايي كه انسان با او قهر ميكند
به ياد روزي كه فرزند ش نه تنها با او بلكه با هم نوع اش هم دشمني ميكند
به ياد روزهايي كه
عشق را چون گوسفندي در مسلخ سياه نفرت سر ميبرند
عشق نعره ميزند ولي بدون اينكه حتي به او قطره اي آب بدهند بي رحمانه
قرباني اش ميكنند
.......
اشك ريخت و گريه كرد ساليان پياپي
آسمان ابري شد
بايد همان روز قيامت ميشد تا شايد انسان آن قالب بي روح را بخاطر جرم نكرده عذابي سخت دهد،ولي چاره اي نبود بايد اورا امتحان ميكرد
كودكانه است،امتحان بهانه اي بيشتر نبود،خدا
عاشق شده بود،عاشق آفريده اي بنام انسان
فرزندي كه ساليان سال بعد ناخلف ميشد
خدا آخرين اشكش را ريخت وديگر گريه نكرد
آن اشك به روي قالب گلي ريخت
قالب تكاني خورد ،ديگر از خشكي در آمده بود
ديگر بايد در آن ميدميد
حالا خدا بود و انسان و عطري خوش كه فضا را پر كرده بود
نور همه جا را فرا گرفته

.....
ومن ماندم،يك قلم ويك كاغذ پر از خط هاي يادگاري
نوشتم به ياد پدري كه عاشق فرزندش بود
برايش نوشتم كه خدايا فرزندانت تو را آزار دادند مثل فرزندان يعقوب ولي خداي من
كساني هم هستند كه دوست دارند مثل يوسف فرزندي خلف باشندبرايت ودوستت داشته باشند
كساني مثل من وهمه ي آنهايي كه با چشمان مرواريديشان نوشته ام را خواندند ودلشان بحال عشق گمشده شان گرفت
و شايد..........
وحالا اين انسان بود كه اشك ميريخت
.....

تقديم به همه ي دوستاي خوبي كه منو فراموش نكردند

سیندرلا-سحر-مریم-آوای دلتنگی-شادی-مهدی-علی کلانتر(یه غزل قشنگ نوشته)

تویی که میشناسمت-عاطفه-صابر-رویا-مرکز فرهنگی شهید آوینی-f

پرستو فنچي- غروب غمهایت را خریدارم-بهار-مارال-صـــــــــــدرا

فرشاد-امید-*•. .•* *•. رها تنهای تنها .•* *•. .•*

یلدا-گندم-شقایق- ●•▪شهزاد▪•●*■رازان پــــرســتــوی مهاجر■

سپیده-صابر & ميترا-فهیمه-مورنا-غریبه آشنا

سهیلا-samira-نیلوفر-لاله وحسینن-فاطمه-لیلی-غریب آشنا-سه نقطه

صدیف-ناشناس-باد صبا-آراد-رومینا-رویا-علی اکبر-مهدی8تایی

 ابوالفضل(لحظه های بیقراری)-جام ِدل-مصطفایی


لينك ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:10  توسط غریبه(رسول)  |