بعضی از آدما میگن مگه رسم این زمونه چشه که نمیشه توش زندگی کرد؟
من به اونا می گم.......
آهای بسه دیگه؛خودتونو به خواب نزنین
شماها خودتون،این زمونه رو می سازید....
آهای ای اون بعضی آ....
شمایید که جمع میشید دور هم دیگه بعد میگید مگه رسم این زمونه چشه....
آهای ای اون بعضی آ....
شمایید.. آره شمایید که این طور زندگی رو سخت کردید...
زندگی چیزیش نیست...رسم دنیا رو شما خراب کردید
شمایی که توش غرق شدید و هیچ تلاشی واسه ی نجاتتون نمیکنید....
من از طرف اون چند تایی مینویسم که دیگه خسته شدن..از دورویی.......از نا مهربونی ..از بی وفایی...
شمشیر بی وفایی این زمونه خیلی تیزه...خیلی تیز... وقتی بی وفایی میکنید کسایی هم هستن که بی وفایی میبینن
مگه اونا چه گناهی کردن؟....چرا اونا که پاک و مهربونن
همیشه باید زخم این شمشیر رو بچشن؟....
آرزوی من:کاشکی خونه ای داشتم تو رویاهام
که توش ....محبت و صفا باشه
دور و ورش....درختای مهربونی باشه
میوه هاش.....میوه های صداقت و یک رنگی باشه
قد درختاش خیلی خیلی بلند باشه....شا خه هاش اینقدر دراز باشن تا هر کسی
تو سیلاب غم های این دنیا افتاد بتونه اون شاخه ها رو بگیره و خودش و نجات بده...
*•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•*فکر نکنم آرزوی بزرگی باشه*•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* .•`¯.•`¯

*•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯*
پای درخت شکوفه دار گلابی.........
با تنه ای از حضور.........دیدم که در چند متری ملکوتم..........
.نشسته ام زیر درخت......
.خود را میبینم.........
مستقیم به سمت بالا میروم........
میروم تا اوج.......
همچون سیمرغ......
پس از پرواز.......
باز می گردم به درون خویشتن.....
به درون کالبدم که آنجا افتاده است........
کمی استراحت میکنم...........
کاش هیچ گاه به درون خویش باز نمیگشتم...........
خدایا من از آن توام..........
مرا به من بازمده.........مرا به من بازمده....