قبل از هر چیز بگم اگه وقت اضافه داری این مطلب رو کامل بخون اگه نمیتونی کامل بخونیش بی خیالش شو چون ممکنه فکر کنی این یه داستانه در مورد مشکلات اجتماعی واخلاقی جامعه ی ما ولی من همین الان اقرار میکنم این نه یک داستانه خیالیه ونه یک صحبت اخلاقی ونه یک مطلب سیاسی اجتماعی ولی با کمال نارا حتی باید بگم که این فقط یه واقعیته که تو تمام کوچه پس کوچه های شهرای کشورمون داره اتفاق میفته.
امروز دیگر نه قلم به فریاد رسید و نه اشک درمان دردم شد/چقدر ساعت ها دیر گذشتند/دنیا به دور سرم بارها
چرخید/باید رهایی پیدا میکردم/سعی کردم بخوابم ولی نشد....... هر لحظه از خواب میپریدم و رو به اسمان میگفتم:
خدایا مگر ان بالا نیستی؟؟؟؟؟؟؟امروز کارم فقط شکوه بود وگلایه ....خدایامهربانی بس است
چرا عذابی نمیفرستی؟؟؟؟؟؟بادی طوفانی رعد وبرقی ......
نگاهم به درختان خشکیده ی حیات خانه خیره ماند
یادم امد که مدت هاست در شهرم باران نزده، عذاب آمده بود ولی ما همه در غفلت بودیم
در خلوت خود شروع کردم به نوشتن
امروز غمگین ترین وتنها ترین آفریده ی خدا معصومه بودبی شک مارا نفرین کرده
معصومه دلش خیلی خون شده بود
مگر او دعای باران بخواند
کمی تامل کردم /از نوشته ام راضی نبودم/به خودم که آمدم کاغذ در دستانم صد تکه شده بودحرف دلم را نمیتوانستم
بنویسم/دستم بشکند با این نوشته های مزخرف ...../فضای ذهنم اشفته بود/با خودم میگفتم :چرامن تنها باید بنویسم؟این
بار دوست دارم فریاد بزنم شاید صدایم را کسی بشنود......ولی نه....
اگر فریاد بزنم میگویند دیوانه شده ام
چاره ای نبود/باید مینوشتم/دوباره شروع کردم نوشتن
(بگذار قضاوت نکنم ...مینویسم و بخوان....اما محض رضای خدا......دو چیز را فراموش نکن....انصاف...و وجدانت را)
امروز/جمله ای ساده فضای تخته سیاه دانشگاه را کثیف کرده بود جمله ای که
همه آن را از بر کردند.....میپرسی چه جمله ای؟تعجیل نکن....(اول بگذار گلایه کنم)
شاید دل سنگت کمی بلرزد
امروز/کس وناکس،مردونامرد،با حیا وبی حیا،پاک وناپاک/همه وهمه به او خندیدند
دخترباران با چادری از نور/ویترین متانت دختران دانشگاه/عاقبت چشم خورد...
آنروز که مادرش آیت الکرسی به گردنش انداخت
دیدنی بود.....با خاطری آرام
با امید به بازگشت یگانه دخترش
یاسین خواند پشت سرش
او را بیمه کرد با نام صاحب اسمش
زهرا(س)
آخر نامش معصومه بود/معصومه بود وطاهره/پاک بود وپاکنهاد
ولی امروز
کلاس ادبیات هم تقدسش را از دست داد
همه ی بچه ها فقط یک جمله ورد زبانشان بود
معصومه پرده ی عصمت درید
این را بزرگ روی تخته نوشتند/تا چشمم به این جمله افتاد
سرم گیج رفت توان ایستادن نداشتم تاب تاب خوران خودم را به نزدیکترین صندلی رساندم ونشستم
...صدای همهمه ی بچه ها..آزارم میداد...چشمانم خیره به تخته سیاه بود
خودم راگیج ومنگ شناور در فضایی نا محدود. احساس میکردم..نمیدانستم جریان چیست
.به صدا ها دقت کردم/همه حرف از معصومه میزدند...دختری که تا امروز
خیلی از بچه ها حتی اسمش را نمیدانستند.....دختری که حرف زدنش،راه رفتنش و حضورش در کلاس
به همه آرامش میداد
هیچ گاه در چشم کسی خیره نشد/او پاک بود ونجیب/چگونه میشد اینگونه سخت گیرانه در موردش سخن گفت؟؟؟؟؟؟؟با زبانهایشان/بیرحمانه آزارش میدادند....
کنجکاوی ام شروع گناهی بود که کم کم در آن شریک میشدم
.(..شراکت در این گناه کم وزیاد ندارد...همه به یک اندازه مجرمیم...من هم گناهکارم.......مثل بقیه...به اندازه ی بقیه)
معصومه...من را ببخش/میتوانستم کر بشوم ولی نشدم.....یعنی نخواستم کر شوم
خوب شد نبودی...اگر بودی بی گمان همان جا دغ میکردی......تهمت ها یکی پس از دیگری ....با بی رحمی تمام.....
حرف هایشان باورم نمیشد...
غیبت کنندگان .....دست وپای برادرانشان را میخوردن و میخندیدند
امروز جشن بزرگ حسودان بر پا بود....همه جا بوی تعفن میداد
صحرای بی حیایی وسیع.بود و..کرکس ها همه چمبره زده بودند بر روی آبرویی خون آلود... و آن سو تر نیمه جانی محتضر در معرض بدنامی
دلم سخت آشوب بود/خدایا.........../به کتاب پناه آوردم....
قرآنت را می گویم
کاش این کار را نمیکردم... عطر قدسی ان هم آرامم نکرد، ...آخر من گناهکار بودم...فضای سینه ام سنگین شده بود......./سوره مریم آمد
قالت انی یکون لی غلام ولم یمسسنی بشر(من هیچ بشری را لمس نکرده ام)
دلم سوخت و چشمم دریا شد

این سخن مریم بود با خدای خود هنگامی که جبرییل جوانی شد زیبا وبه او مژده ی آمدن عیسی را داد
مریم هم دختری از نور بود....مگر اینطور نیست؟
ولی چه فایده که مریم هم از قومش رانده شد درست مثل...معصومه....
مریم را دلیلی بر بیگناهی آمد..... عیسی در گهواره شهادت داد او بیگناه است
اما معصومه در این آتش سوخت/امان از دست جهالت...
معصومه را به صلیب حسادت کشیدند
اما او پر کشید ورفت.....از فردای آنروز دیگراز معصومه خبری نشد.....جایش خالی ماند برای همیشه
صندلیه خالی اش مهری محکم شدبر اثبات گناهکاریش..
ولی من فکر میکنم
او یک فرستاده بود...فرستاده ای در قرن دروغ وتهمت...فرستاده ای برای نمایان شدن مرد ونامرد
فرستاده ای برای ظاهر شدن باطن های آلوده....فرستاده ای که تمام نگاه ها و ذهن ها به جرم ناکرد ه اش مشغول شدند
تا گناهکاران واقعی با خیال راحت به کارشان مشغول باشند...بی آنکه کسی بفهمد
اینها پرده ی عصمت دریدند نه معصومه
گرگهایی که همه در کمین لغزش پای بره بودند
بره ای که از مادرش جدا شده بود/فقط برای اینکه بتواند کامل تر شود/نمیدانم از کجا آمده بود
خودش میگفت:از شهرش فرسخ ها دور شده.......
شاید او ساکن آسمان بود...شاید هم فرشته ای بود از جانب الهه ی آسمان ها برای بررسی اوضاع زمین....اوضاع رقت بار زمین
و من امروز همچنان هر دختری را میبینم سرم را پایین نگه میدارم...نکند معصومه باشد
آخر من هم ازگنهکارانم...و توان خیره شدن به چشمان معصومش را ندارم
معصومه جان ببخشید/خواهش میکنم من را ببخش/اگر نمیبخشی لا اقل این را بدان که
"تو تنها قربانی انسان ها نیستی"
...جای جای این شهرپراست از معصومه های گناهکا ر وبی گناه.......
که هر کدام به تهمتی ودروغی آلوده شان کردند
هر کدام در گوشه ای میسوزند بی آنکه کسی باخبر شود
اشکم میلغزد وزیر لب اینگونه زمزمه میکنم:
زندگی ........ یعنی فروختن زمین های بهشت
زندگی ....یعنی تحمیل بزور تپه های جهنم
زندگی...... یعنی دلشکستن
زندگی... یعنی له کردن
زندگی...... یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز
زندگی.... یعنی انگشت نما کردن زنی بد کاره
بی خبر از شکم گرسنه ی بچه هایش
زندگی ...........یعنی دختری که می فروشد همه چیز را
برای شهریه ی یک ترم دانشگاهش
زندگی ...............یعنی فراموش کردن
زندگی ............یعنی دروغ
زندگی........ یعنی تزویر
زندگی یعنی یک سراب بزرگ
بچه ها باید ببخشی من تا الان اینقدر اعصابم خراب نبود یه کمی تند نوشتم
ممکنه یه روزی از این آپی که کردم پشیمون بشم/ولی یادم میمونه که حتی اگه دستامو رو چشمام بزارم
واقعیت مسیر خودشو طی میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده :چهارشنبه ۱۱/۲/۱۳۸۷ ساعت:۱:۳۹صبح