تبليغاتX
××اینجا پارک کنی....پنچر میشی.....×× - ....داستانی سعید-قسمت اول(نیمه ی گمشده)...........
..:: من نقش خدا رو روی دیوارا کشیدم ::..

 

*•.¸¸¸.•`¯*زندگی*•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*

*•.¸¸¸.•`¯*حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد*•.¸¸¸.•`¯*

*•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*

*•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*

چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی؟

چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه می کنی؟

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی؟

*******

می گی گذاشته رفته اونی که مث نفس تو بود

می گی دلتو شکسته اونی که همه ی کس توبود

میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود

*******

دل من می دونم داری دیوونه میشی اما بی خیالش

دل من می دونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش

بابا بی خیالش

*•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*

داستانی رو که براتون مینویسم قصه ای عاشقونه نیست

اشتباه نکنید گوشه ای از یه رمان خارجی هم نیست

یه واقعیته از صدها هزار حادثه ای که

گوشه کنار این دنیای بزرگ برای معصوم ترین آدم های روی زمین اتفاق می افته

این بارمن با چشمای خودم شاهدیکی از این ماجراها بودم

توی این شهر بزرگ

دوتا خونه بودن تو یکی از محله های شهراهواز

تویکی از این خونه ها یه دختر زندگی میکرد که هر روز صبح برای رفتن به پیش دانشگاهی

از جلوی خونه ی سعید اینا باید رد میشد.

یه روز که سعید ما برا ی گرفتن نون از خونه بیرون میومد چشمش نا خود آگاه می افته به این دختره که داره تک وتنها به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت میکنه.

سعید احساس میکنه که این دختر همون کسیه که مدت ها دنبالش میشگشته ولی بخاطر اینکه مزاحم اون نشه هیچ چیزی بهش نمیگه....از اونجا که سعید آدم توداریه ، ماجرا رو به هیچ کس نمیگه......روزها میگذره و سعید فقط صبح ها برای چند لحظه اون دختر رو از توی پنجره ی اطاقش نگاه میکنه به امید اینکه روزی بتونه بهش برسه........بالاخره سعید تصمیم میگیره موضوع رو به اون بگه واین ماموریتو به خواهرش میسپره....نمیخوام زیاد طولش بدم خلاصه خواهرش با اون دختره صحبت میکنه و قرار میشه اون دختره صبر کنه تا سعید سربازی بره وبرگرده و با هم

ازدواج کنن.....سعید همون سال دانشگاه رو ول میکنه و میره سربازی ......

سه سال ونیم بعد:

سعید سربازی رو

تموم کرده...بعد از اون با سرمایه ی کمی که داشت یه تاکسی خرید وسخت کار کرد.....تو گرما وسرما....بالاخره یه پولی جمع شد وسعید آماده ی مراسم خواستگاری .......ظاهرا همه چیز آماده بود ....یه روز سعید با همون تاکسیش میخواست بره بیرون،یه نامه جلوی ماشین پیدا کرد........"آقا سعید ،معذرت میخوام من دارم ازدواج میکنم"

سعید حسابی قات زد،اون چند روزی که من پیشش بودمو هیچ وقت فراموش نمیکنم،اون شبی که بیست تا قرص خواب خورد تا خودکشی کنه و خیلی شب های سخته بعد ازاون...اون شبی که خودم کمر بند واز دور گلوش باز کردم..........

سعید رو میشناختم علی رغم داشتن ظاهری زیبا و آروم اصلا آدم هوس بازی نبود وبرعکس، خیلی پاک ومهربون بود.....اصلا باورم نمیشد این سعید همون سعیدیه که میشناختم.........طاقتم تاب شده بود.....تصمیم گرفتم خودم برم با دختره حرف بزنم........نمیدونستم باید چیکار کنم.....بالاخره منم یه نامه نوشتم که "من پسر خاله ی سعیدم ،نمی خوام براتون مشکلی درست بشه ولی زندگی سعید داره نابود میشه و از این جور حرفا........."قرار شد اون دختر خانوم یه روز تلفنی با سعید حرف بزنه.....جمعه شب شد موبایل سعید زنگ خورد..........گوشی رو برداشتم...زدم رو آیفون.......یه صدای که بغض توش بود ودر عین حال آرامش خاصی داشت گفت:"آقا سعید چیزی نگو،فقط گوش کن،نمیدونم از کجا باید شروع کنم...اونروزی که برای بار اول از جلوی خونتون رد میشدم از دور دیدمت که داری از خونه خارج می شی...با خودم گفتم دیگه از این کوچه رد نمیشم ممکنه این پسره بخواد مزاحمم بشه ولی برعکس شد وقتی به من رسیدی هیچ حرفی نزدی ،فقط وفقط تو یه لحظه چشمم به چشمات افتاد و فهمیدم اشتباه کردم،انروز نجابت خاصی تو چشمات دیدم همون نجابتی که باعث شد هر وقت منو میبینی به جای متلک و تیکه پرونی .....گفت وگفت...تا به اینجا رسید....آقا سعید تو رو به حق همون نجابتت دیگه از فکر من بیا بیرون ......من یه خواستگار دارم که بخاطر پولدار بودنش مجبورم باهاش ازدواج کنم .....داستان هایی از اجبار پدرش برای این کار.......سعید داشت گوش میداد وفقط گریه میکرد......اون تلفن حدودا چهل دقیقه طول کشید ولی سعید فقط یه جواب داد:من زندگیمو برات دادم ولی بدون مث روز برام روشنه ،تو دلت با منه....خدا برای هرکس یه جفتی قرار داده که آخرش به اون میرسه.......و تو هم نیمه ی گم شده ی منی....تا همیشه منتظرت میمونم....من تو رو واسه قیافه و پول و...نمی خوام ....من تورو فقط بخاطر خودت دوس دارم.....(دلم براش می سوخت تو دلم به سعید می گفتم آخه بیچاره این حرفای احمقانه چیه میزنی....دختره داره ازدواج میکنه آخه بد بخت کمی واقع بین باش....ولی از یه طرف دیگه یه چیز برام خیلی عجیب بود...حرفای سعید

جملات عاشقانه ای نبودن که از قبل رو کاغذ بنویسه وواسه بدست اوردن دل اون دختره آماده کرده باشه...سعید به حرفایی که میزد ایمان داشت.....شایدم عقل از سرش پریده بود....یه جوری صحبت می کرد که کم کم داشت اشک منم در میومد.....

اون بار آخری بود که سعید با دختره حرف زد....تلفن قطع شد و همه ی ما موضوع رو فراموش کردیم البته جز سعید...

یه سال بعدش

یه سال گذشت......همه داشتیم زندگی میکردیم(بازم جز سعید)....یه روز تلفن زنگ زد......سعید بود:گفت بدو بیا اهواز....باید کمکم کنی.....تصادف .....تصادف شده.....:(میدونم خسته شدین....خیلی خلاصش کردم...بقیه اشو میذارم واسه آپ بعدی..........بازم از سعید معذرت می خوام)

 *•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت..

حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي ...

جدايي سخت است نه به سختي تنهايی ....

*•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*


لينك ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:59  توسط (رسول)  |