اول: سلام
دوم:...بچه ها نمي دونين چقدر حالم گرفته است،ازاينكه نمي تونم مثل قبلاً بيام و آپ كنم از اينكه مثل گذشته ها نميتونم به وبلاگاي شما بيام باهاتون حرف بزنم
از اينكه از دست همه خستم،از خودم،از زمونه،از شب و روزي كه واسه ي من تكراري شده، حتي از........نه اين يكي رو بذاريد تو دلم بمونه
آخه ممكنه بعداً از گفتنش
پشيمون بشم..............سوم:
روزي كه اينجا شروع كردم نوشتن واسه ي دل بيچاره ي خودم مينوشتم ... هميشه غمگين مينوشتم ..... سياهِ سياه ...... ولي بعداز يه مدت... قرار گذاشتم با خودم كه اين وبلاگ و وقف خدا كنم........توش چيزايي بنويسم كه رنگ و بوي خدا رو بگيره......ولي هيچ وقت از خودم نپرسيدم
،اگه يه روزي از خدا نا اميد شدم.چي؟از كي بنويسم......دل به چي ببندم....آخه هيچ وقت فكر نميكردم همچينروزي برسه............تو يه كلمه "
حسابي پنچر كردم".....دنبال يه جاده مي گردم....صافِ...صاف.....بدون هيچ چاله چوله اي....جاده اي كه هيچ وقت توش پنچر نكنم.....شما ميدونين اون جاده كجاست؟شايد جاده اي رو به
......آبيِ خدا......چهارم:
قابل توجه اونايي كه فكر مي كنن به تهِ دنيا رسيدن(بر نخوره با خودمم)......بي زحمت...اين نوشته ي كوتاهِ منو بخونين .....خيلي قشنگه(اين ديگه آخر تواضع بود ...نه؟؟؟؟......**********************************************************
مادرم تنگ ماهي رو گذاشت لب پنجره
..رو به دريامي گفت:اينجوري كمتر دلش ميگيره...احساس تنهايي نميكنه
..منم بعضي وقتا ميرفتم لب پنجره
... ساعت ها زل ميزدم به تنگ كوچيك و شنا كردنش و تماشا ميكردم...
يه روز ديدم كه كاراي عجيبي داره مي كنه....
ماهي قرمز كوچولو..كف تنگ مي رفت و سنگريزه هاي كف اون روبه دهن مي گرفت و اونا را با زحمت زياد بالا مي اورد و به ديواره تنگ مي كوبيد....آخه طاقت زندگي تو اون زندون شيشه اي تنگ و نداشت...ولي سنگريزه ها اونقدر كوچيك بودن كه قدرت شكستنِ شيشه ي ضخيم تنگ رو نداشتن
....ماهها گذشت....حالا ديگه ماهي كوچولوي ما بزرگتر شده بود و ميتونست سنگ هاي درشت تري برداره....اونا رو مثل هميشه با زحمت بالا مي اوردو به شيشه ميكوبيد
خيال رسيدن به درياي بزرگ و شنا كردن بين مرجان ها كه با نسيم امواج آروم آروم ميرقصيدن يك لحظه اونو رها نميكرد
...تا يه روز....صداي جر خوردن شيشه به گوشش رسيد..برق شادي توچشاي گردش اومد
....من اون برق و تو چشماش ديدم....به همه گفتم... حتي قسم خوردم..ولي هيچ كس حرفم رو باور نميكرد...همه ميگفتن...اون انعكاس نور خورشيدِ كه تو چشاي ماهي افتادهبه سادگي اونا ميخنديدم...آخه تو اون هواي ابري....نور خورشيد كجابود؟
ماهي
اميدوارانه داشت به تلاشش ادامه مي داد..بالاخره موفق شد..حالا ديگه تنگ شيشه اي يه ترك درست و حسابي برداشته بود...داشت كم كم به آرزوش ميرسيد...ولي بعد از اونهر چي سنگ كوبيد نتونست اون ترك خوردگي كوچيك رو بيشتر كنه....شايدم ديگه تواني براش نمونده بود.
..آب تنگ تيكه تيكه داشت بيرون مي ريخت...آب مثل چشمه اي شده بود كه از از تنگ شيشه اي روي زمين ميريخت ...قطره قطره....يه ساعت شني كه با هر ثانيه اش ،لحظه به لحظه از عمر اون كم ميشد...ولي ماهي به جاي اينكه ديوانه وار به فكر پريدن از تنگ باشه و خودشو اينور اونور بكوبه...آخرين سنگريزه رو به دهان گرفت..آروم آروم به سمت پنجره حركت كرد...چه شناي موزون و با ابهتي ميكرد
رو به دريا
ايستاد....دلش ميخواست...حالا كه به دريا نرسيده..با خاطره ي آبي اون بميره...من انروز اشك ماهي كوچولو رو ديدم..خواستم بهش كمك كنم ولي دستم نميرسيد...من و ماهي كلي گريه كرديمبارون گرفت...فكر كنم خدا هم از گريه ي ما گريه اش گرفت،بعد از يه ساعت...
اونجا لب طاقچه..يه ماهي مرده با قي مونده بود با يه تنگ خالي از
آب....مادرم به خونه اومد...وقتي اين صحنه رو ديد..فقط كمي ناراحت شد....بي خبر از اينكه ماهي چه روزاي سختي رو سپري كرده..اونو از تنگ بيرون اوردو دم در خونه انداخت...
رفتم از خونه بيرون...زانو به بغل كنارش نشستم و فقط نگاش ميكردم...با دستاي كوچيكم
...خاكا رو از روي پولكايي كه هنوزم خيس بودن پاك كردم..خداي من...هنوزم اون سنگريزه تو دهنش بود...با گوشه ي ناخن انگشتم اون سنگ و از دهنش بيرون كشيدم...
زير بارون به سمت دريا حركت كردم...ميخواستم اونو به آخرين آرزوش برسونم...كنار شن هاي ساحل زانو زدماين قدرتِ اميدو آرزوي ماهي كوچولو بود كه منو به زانو در آورد
....اولين موج كه به سمتم اومد...ماهي رو رها كردم...لحظه به لحظه از جلوي چشمام دور ميشد....چه تشييع با شكوهي داشت روي دست امواج...
اون به آرزوش رسيده بود....
منم اون سنگريزه رو نگه داشتم...تا هر وقت نا اميد شدم....ياد ماهي بيفتم كه
بعد از مرگش به دريا رسيد........
تا آپ بعدي...خدا ....حافظِ سفيديه دلاتون......